روزنگاشت آدینه پنجم دیماه ۱۴۰۴

✍️ اکبر ایرانی

وقتی میبینم دوستانی از ره لطف وقت عزیز می‌گذارند و یادداشت‌های بنده را می‌خوانند و ترغیب به تداوم نگارش بیشتر می‌کنند، مسئولیتم دوچندان می‌شود. شاید به این دلیل است که حرف دل آنها و بسیاری دیگر است که بر این قلم جاری می‌شود، از باب “گفته آید در حدیث دیگران”.

لابد قلم که در قرآن به آن سوگند خورده شده، به‌خاطر تأثیر آن بوده و نیز به قول بیهقی: “که هیچ نبشته نیست که به یکبار خواندن نیارزد”. البته در روزگاری که سخن بسیار است، ارزش در گزینش است؛ نه هر نوشته خواندنی است و نه هر خواندنی بایسته. اما اگر سخن از میراث ایران باشد، از تاریخ و فرهنگ و اندیشه‌اش، دیگر جای گزینش نیست؛ اینجا خواندن نه انتخاب است و نه تفنن، وظیفه است.

باشد که نوشته‌های این حقیر نیز به یکبار خواندن بیارزد. هر نوشته و اندیشه‌ای که بر آن است، محصول زمان و اوضاع زمانه است. من در این نوشته‌ها، دغذغۀ ایران‌دوستی را به جوانان و علاقه‌مندان یادآور می‌شوم. به آنها خواهم گفت که رمز و راز موفقیت چیست، دردها و راه حل‌ها چیست و چگونه برای جامعۀ خود، فردی مفید و کارگشا باشند.

اصولاً جوشش مطالب در ذهنم زیاد است و در انجام کارهای علمی، همواره حسرت به‌دل مانده‌ام و گمان می‌کنم دیگران هستند و من حامی کوشش‌های آنان، و من اگر هنر کنم، بتوانم تجاربم را در قالب خاطرات و یادداشت‌ها منتقل نمایم و البته در لابلای یادداشت‌ها و نقل مطالب علمی و فرهنگی، گاهی در قالب ایماء و اشاره، گاه با کنایه، گاه تقیه و توریه، حرف دل خود را بیان می‌کنم و باشد که به قول لسان الغیب:

تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم

با ذکر این مقدمه، آدینه‌نگاشت امروز را ارائه می‌کنم:
امروز صبح به دعوت دوستم طه مرقاتی عضو انجمن خویی‌های تهران، در آیین بزرگداشت شاعر خویی، محمدحسن ناصحی، سرایندۀ منظومۀ تُرکی( البته در کتاب نوشته تورکی!) شرکت کردم. نام این منظومۀ هزار و صد بیتی “زَلزله بولاغی” است، چشمه‌ای که پس از زلزلۀ ۱۲۷۸ خورشیدی در خوی از دل کوه جوشید. جناب ناصحی در مقدمۀ این کتاب علت سرایش را گفته و از انجام آن مدتها طفره می‌رفته.

او می‌گوید من در عمرم یک بیت ترکی شعر نگفته و اغلب اشعارم غزل فارسی است، اما دوستان مدام پیگیر بودند تا چیزی شبیه “حیدرباباسلام” استاد شهریار برای همشهریان خویی خود با گویش خویی بگویم. البته در دو مقدمه‌ای که این کتاب دارد، هیچ اشاره‌ای به مضامین این منظومه نشده که به‌احتمال به وصف کوچه‌ها و زندگی مردم و بیان آداب و سنن این شهر پرداخته شده است.

چهار سخنران دربارۀ اوصاف و مکارم اخلاق جناب ناصحی گفتند. یکی از سخنرانان به زبانی ترکی ایراد سخن کرد؛ زبانی شیرین و عزیز، اما درک آن قاعدتا برای همه یکسان نبود و بخشی از معنا ناخواسته در سایۀ واژه‌ها پنهان ماند. در محفل‌های عمومی که از گوشه‌گوشۀ ایران گرد هم می‌آیند، رسم دیرین آن است که زبان پیونددهنده، یعنی فارسی، میدان‌دار سخن باشد تا معنا قربانی صورت نشود. گویی در چنین موقعیتی، نیت گفتن بر رساندن پیشی گرفته است. چه نیکوتر آن‌که در جمع‌های عمومی، زبان یگانه و قند پارسی، خدمتگزار فهم همگانی باشد و شیرینی گویش‌ها به جای رقابت، در حاشیه‌ای دل‌نشین بدرخشد.

نوبت به جناب ناصحی رسید و سخن خود را با غزلی در ستایش استاد محمدعلی موحد با قافیۀ شمس و مولانا آغاز کردند و من که متخصص شکار لحظه‌ها هستم، دو دقیقۀ اول خوانش ایشان را ضبط و هنگام خواندن اشعار ترکی از منظومۀ “زلزله بولاغی”، وقت را غنیمت شمرده به استوری کردن آن در صفحۀ اینستاگرام خود مشغول شدم.

در پایان از برخی حاضران از جمله بنده و دکتر ژاله آموزگار و دکتر امین‌لو و… برای رونمایی دعوت شد و کتاب را همه مقابل دوربین‌ها گرفتیم تا بماند به‌یادگار.

ژالۀ آموزگار

دکتر ژالۀ آموزگار که افتخار همراهی و قافله‌‌داری کاروان سفر فرهنگی به تاجیکستان و ازبکستان را باایشان داشتم و به تعبیر خودشان “دستگیرشان” بودم (هنگام بالا و پایین‌شدن از خودرو و پله‌ها و…)، هر وقت مراسمی که مرا می‌بیند، با شوخی می‌گویند: چرا هرجا من می‌روم تو هم آنجا هستی؟ راستش امروز جرأت کردم با ایشان شوخی کنم و بگویم: من هم چنین چیزی به ذهنم رسیده است! 👇

☝️ مشت‌خاکی از مزار رودکی
وقتی با ایشان به آرامگاه رودکی وارد شدیم، من با دودانگ آوازی که دارم، زدم زیر آواز و این بیت مشهور رودکی را خواندم:

هیچ شادی نیست اندر این جهان
برتر از دیدار روی دوستان

دیدم اشک ایشان روان شد و احساسات قلیان کرد. بعد بیرون که آمدیم ایشان پیشنهاد کرد که کاش مسئولان همتی کنند و مشتی از خاک رودکی به‌طور نمادین برداشته و مثلاً در شهری مانند نیشابور گذاشته و آرامگاهی به یادبود پدر شعر فارسی ساخته شود.

دکتر علی‌اشرف مجتهد شبستری اولین سفیر کبیر ایران در تاجیکستان که در این سفر قافله‌سالار بودند، این پیشنهاد را به‌طور جدی پیگیری کرد و قرار است که وزارت میراث فرهنگی که متولی قانونی این امور است، این موضوع را دنبال کند.

زادگاه و آرامگاه مفاخر، عامل ارزشمند توسعۀ فرهنگی و اقتصادی

ما مردمی هستیم مسبوق به فرصت‌سوزی. اگر ما به مواریث فرهنگی خود، اعم از مفاخر و یا مواریت ملموس و ناملموس، نوروز و چوگان، ابزارهای موسیقی، میراث مستند و … با نگاه توسعه و ترویج فرهنگ مطالعه می‌کردیم، اگر میراث مکتوب و به طوری کلی میراث فرهنگی خود را مقدمه‌ای پیشران برای توسعۀ اقتصادی، ترویج گردشگری و صادرات فرهنگی، تلقی و درک می‌کردیم، الآن ثروتمند‌ترین کشور روی زمین بودیم.

چندسال پیش استادی که به یک کشور اروپایی سفر کرده بود می‌گفت ما را به خانه‌ای بردند که روی صندلی این خانه مثلاً ویکتور هوگو می‌نشسته یا مثلاً این اتاق گوته بوده و … باید گفت که ما هزاران شخصیت علمی، فرهنگی و هنری برای معرفی و نشان دادن زادگاهها و آرامگاههایشان داریم، ولی بلد نیستیم آن را تبدیل به توسعه اقتصادی مبتنی بر گردشگری و ترویج آن کنیم، البته طبیعت بی‌نظیر ایران که قدم به قدم آن با مولفه‌های متنوع گردشگری زینت بسته، خود حدیث مفصلیست که فرصت موسعی می‌طلبد
به قول باباطاهر عریان همدانی:

به هرجا بنگرم کوه و درو دشت
نشان از قامت رعنا تو بینم

این مفاخر بزرگ، سرمایه‌های ملی ما هستند که دیگران از داشتن آنها محرومند که متأسفانه هنوز بسیاری از آثارشان کامل تحقیق و چاپ نشده مثل میرسیدعلی همدانی، که باید روزی مشت‌خاکی از کولاب به همدان منتقل شود و زادگاهی نمادین برای این عارف تأثیرگذار ساخته گردد. الان در کشمیر هند و پاکستان صدها هزار نفر از مریدان او هستند که سالانه برای زیارتش به کولاب می‌روند، حتماً اگر زادگاهی نمادین در همدان برایش ساخته شود، همین تعداد به همدان سفر خواهند کرد.

این جایها، به ما این امکان را می‌دهد که تهدیدهای جهانی را می‌توان به فرصت تبدیل کرد. کشوری بی‌نظیر مثل ایران که غنای فرهنگی و تاریخی دارد، چرا نتوانسته از این فرصت‌های زرّین برای اعتلای نام کشور و ارتقای اقتصادش و اعتبار جهانی‌اش و ارتفاع معیشت مردمش بهره بگیرد؟!

نمی‌دانم چه کسی مقصر است و چه کسانی مسئول و پاسخگو هستند که بگویند چرا نتوانسته‌اند یا نخواسته‌اند یا نگذاشته‌اند، کشور به این نقطه عالی از نظر فرهنگی، گردشگری و اقتصادی دست یابد؟
البته می‌دانیم که زیرساخت‌ها هم فراهم نیست، نه رستوران‌های مناسبی ساخته شده و نه فرودگاهی بین‌المللی که پاسخگوی حجم زیادی گردشگر باشد و دهها زیر ساخت دیگر.

حاجی بکتاش ولی عارفی خراسانی در قرن هفتم در فوشنجان نیشابور چشم به جهان گشود و در چهل سالگی به آسیای صغیر(ترکیه فعلی) مهاجرت کرد. او هم‌عصر مولوی بود و از او نیز طرفدارانش کرامات بسیار نقل می‌کنند.

افلاکی در “مناقب‌العارفین” او را حاجی بکتاش خراسانی معرفی و کراماتش را برمی‌شمارد. او نیز مانند مولوی پیروان بسیار داد که به بکتاشیه معروفند. حال ما در طول این سال‌ها نتوانسته‌ایم در زادگاه او مکانی درخور برای توسعۀ فرهنگی و اقتصادی کشور تدارک ببینیم، طبعاً ارزآوری در این موارد، صدچندان بیشتر از گردشگری داخلی است.

آرامگاه امام محمد غزالی اولین حجه‌الاسلام در عالم اهل تسنن، که پیروان بسیاری در اندونزی و مالزی دارد، اکنون مخروبه‌ای است متروکه در جوار توس! چند سال پیش علی پولاد خیّر فرهنگ‌دوست تبریزی ساکن استانبول، از من خواست موضوع را پیگیری کنم.

او گفت اگر اجازه دهند من آرامگاه غزالی را خواهم ساخت بهتر از خیام و عطار. اما نشد. نگذاشتند. چرا؟ چه کسی پاسخگوست؟

امروز اگر به قدر همت خود قدم برنداریم، فردا نه تاریخ پاسخگوست و نه دیگران؛ این ماییم که باید پاسخ بدهیم.
و جهان را به قدرِ همت و فرصتِ خویش معنا دهیم (شاملو)

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا